گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 14 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 14 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

شیرین زبونی محمدسبحان

محمد سبحان گلم خیلی چیزا در موردت هست که وقت نمیشه بنویسم . اول این که عاشق مامانی هستی ( مامان من ) . بعد دایی را خیلی دوست داری بعد عمو علی ( شوهر آبجیم) . هر کجای مهمونی ها باشی می ری جاشون و بغلشون می شینی با این که فوق العاده خجالتی هستی و با هر کسی به راحتی گرم نمیگیری . عزیز دلم شما را از شروع سال از پوشک گرفتم و دیگه رسما از اواخر فرودین پوشک نمی شدی حتی مهمونی ها . الان دیگه خیلی با حرف زدنات تو دل برو شدی . بعضی کلمات قصار شما عبارتند از : برو    ....     بلو بلند شو     ....      پاشووو بگیر    ....      بدیل هندونه    ....  ...
6 تير 1395

اولین روز کاری

.: مجتبی جانم تا این لحظه ، 1 ماه و 15 روز سن دارد :. امروز اولین روزی هست که بعد تولد مجتبی جانم آمدم اداره . دلم پیش مجتبی هست خدایا نگهدارش باش . چقدر سخت است مادر بودن ، جسمت یک جا و روحت ذهنت قلبت جایی دیگر ... همیشه اول هر کاری سخت است امروز هم برایم خیلی سخت می گذرد . خدایا فرزندانم رابه خودت می سپارم
1 تير 1395

فلسفه نام گذاری اسم بچه ها

خیلی جالبه بدونید از اولین بارداری که من داشتم فکر می کردم جنینم دختر هست و برایش گل سر و فانتزی های دخترانه می خریدم که بعد مشخص می شد ، فرزندم پسر هست . من و هسری از همون اول قرار گذاشتم نام فرزندان پسر را ایشون و دختر خانوما را من بگذارم . ( تا اینجا من نظر می دادم  اما نام نهایی باید صد در صد  مورد تایید همسری می بود ) . علی جانم چون ماه رجب دنیا آمد و هر دوی ما موافق این نام بودیم . محمد سبحان گلم ، همسری سبحان را انتخاب کرده بود و من دوست داشتم فرزندی به نام محمد هم داشته باشم گذاشتیم محمد سبحان مجتبی جیگرم ، اول بارداری ام من که این دفعه دیگر به خودم اطمینان می دادم فرزندم دختر هست به همسری گفتم نام دخترم طبق...
4 خرداد 1395

خوش اومدی گلم

نی نی عزیزم این اولین باری هست که از تو اینجا می نویسم . یواش یواش داری میای .دیروز رفتم سونو و دکتر گفت خدا را شکر وضعیتت خوبه و خانم دکتر قنبرزاده برام تاریخ زایمان مشخص کرد و گفت دو هفته دیگه برا چکاپ برم . خاله فاطمه مثل همیشه ، همه کارای من  ، گردن طفلی هست اومد خونمون و بچه ها را نگه داشت . اما یه کمی از قبل تر ها بگم ......... اولین باری که متوجه حضورت شدم با خاله فاطمه بودیم . چون محمد سبحان کوچولو بود اولش برای اون خیلی غصه خوردم که نمیتونه تا پایان دو سالگیش شیر بخوره ولی بعدش گفتم اونم خدایی داره . بابا مرتضی از همون اول از حضورت خوشحال شد و بی نهایت همکاری کرد و  در این مدت بارداری محبت هایی به من کرد که منو به ...
8 ارديبهشت 1395